العلامة المجلسي
207
حياة القلوب ( فارسي )
وكبير به استقبال آن حضرت شتافتند به غير أبو جهل كه أو مست وبىخبر افتاده بود « 1 » . وبه سند معتبر ديگر روايت كرده است كه : چون أبو طالب ارادهء سفر شام كرد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به مهار ناقهء أو چسبيد وگفت : اى عم ! مرا به كه مىسپارى ؟ نه پدرى دارم ونه مادرى . پس أبو طالب گريست وآن حضرت را با خود برد وهرگاه در راه هوا گرم مىشد ابرى پيدا مىشد وبر بالاى سر آن حضرت سايه مىافكند تا آنكه در اثناى راه به صومعهء راهبى رسيدند كه أو را بحيرا مىگفتند ، چون ديد كه ابر با ايشان حركت مىكند از صومعهء خود به زير آمد وطعامي براي ايشان مهيّا كرده ايشان را بسوى طعام خود دعوت نمود ، پس أبو طالب وساير رفقا رفتند به صومعهء راهب وحضرت رسول را نزد متاع خود گذاشتند ، چون بحيرا ديد كه ابر بر بالاى قافلهگاه ايستاده است پرسيد كه : آيا كسى هست از أهل قافله كه به اينجا نيامده است ؟ گفتند : نه ، مگر يك طفلى كه أو را نزد متاع خود گذاشتهايم . بحيرا گفت : سزاوار نيست كه كسى از طعام من تخلف نمايد ، أو را نيز بطلبيد . چون به نزد آن حضرت فرستادند وآن حضرت بسوى صومعة روان شد ابر نيز همراه آن حضرت حركت كرد ، پس بحيرا گفت : اين طفل كيست ؟ گفتند : پسر أبو طالب است . بحيرا به أبو طالب گفت : اين پسر توست ؟ گفت : اين پسر برادر من است . پرسيد كه : پدرش چه شد ؟ فرمود : أو در رحم مادرش بود كه پدرش فوت شد . بحيرا گفت كه : اين طفل را بسوى بلاد خود برگردان كه اگر يهودان أو را بشناسند چنانكه من شناختم هرآينه أو را بكشند ، وبدان كه شأن أو بزرگ است وأو پيغمبر اين امّت
--> ( 1 ) . كمال الدين وتمام النعمة 182 .